خاطرات من در مجارستان یک شنبه 24 بهمن 1389برچسب:, :: 14:21 :: نويسنده : امیر سام(سامی)
(قسمت دوم و آخر) پدرم میخواست عشق منو بزنه (دواش کنه) ولی من طاقت نداشتم ، نمیتونستم ببینم پدرم عشق
میزنه رفتم جلوی دست پدرم وگفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بزار بره بعد بهش اشاره
کردم که برو . اون گفت نه لنا من نمیتونم بذارم به جای من تورو بزنه من با یه لگد اونو اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ، و اون رفت و پدرم ونو به رگبار کتک بست ، یعنی حاظر باشی هر سختی رو بخاطر راحتی
تحمل کنی ، بعد از این موضوع عشق من رفت ، ما بعم قول داده بودیم کسی توی زندگیمون راه ندیم ،
اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت ، اون فقط یک نامه برام فرستاد که توش نوشته شده
بود: لنا ی عزیزم همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه عمر به عهدم وفا میکنم ، منتظرت میمونم
شاید ما توی این دنیا به هم نرسیم ، ولی بدون عاشقا تو اون دنیا به هم میرسن ، پس من زود تر میرمو
اونجا منتظرت میمونم، خدانگهدار گلم مواظب خودت باش دوستدار تو عشقت...،
لنا که صورتش از اشک خیس شده بود ، نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خوانم معلم گمان میکنم جوابم
واضه بود ، معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت: آره دخترم میتونی بشینی ، لنا به بچه ها نگاه کرد همه
داشتن گریه میکردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت : پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای
مراسم ختم یکی از بستگان ، لنا بلند شد و گفت : چه کسی ؟ نمیدونم یک پسر جوان ، دستهای لنا شروع
کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ، ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد ،
آره ..، لنا قصه ما رفته بود پیش عشقش و من مطمعن هستم اون دو تا توی اون دنیا بهم رسیدن ....
لنا همیشه این شعر رو تکرار میکرد...
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که
پایان تو باشد
خواهشمندم نظرهاتون بگید چه خوب چه بد ...لطفا
نظرات شما عزیزان:
|
||
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب
|
||
![]() |